من تو نوشته قبلی گفتم ماه رمضان بعضی چبزا کم میشه ولی انگار اشتباه کردم چون خیلی از این چیزا که من گفتم کم نمیشه که هیچ زیاد هم میشه !
ولی کاش همه چیز های که نوشته بودم کم میشد.

رمضان

سلام
ماه رمضان خیلی خوبه کاش مدتش بیشتر از یک ماه در سال قمری بود.
ماه رمضان علاوه بر مزایای معنوی که همه میدونن نسبت به دیگر ماه ها، مزایای دیگری نیز دارد که در اینجا به گوشه ای از آن اشاره می کنم.
در این ماه:
1. جرم و جنایت کم میشه.
2. مصرف مواد خوراکی احتمالا کم میشه.
3. تعداد ماشین ها در خیابان و ترافیک کم میشه.
4. آلودگی هوا کم میشه.
5. مصرف بنزین کم میشه.
6. مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی و قرص های روان گردان احتمالا کم میشه.
7. رفت و آمد مردم به صورت پیاده کم میشه.
8. گران فروشی کم میشه.
9. از همه مهمتر زمان کلاس های درس و ادارات کم میشه.
خیلی چیز های دیگر هم کم میشه.
فرا رسیدن ماه رمضان را به عموم مردم ایران تبریک می گم، موفق باشید.

حکایت: روزی حکیم به پسرش می گوید فروتن باش زیرا قبل از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی کارها انجام شده بود و بعد از آنکه تو به دنیا آمدی کار دنیا لنگ نخواهد ماند!
دکتر علی شریعتی یه جمله گفته خیلی جالبه: انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی هر آنچه که می گوید باید حقیقت باشد!
من که با این جمله خیلی کارهارو توجیح کردم.

Gmail

سلام،
ملت بشتابید تعداد محدودی(5تا) دعوتنامه Gmail آماده واگذاری است !
اولویت با 5 نفر اول که نظر بدن ! ولی نرید چند تا نظر بدینا در ضمن اسم و فامیلتون با یک آدرس ایمیل توی فرم نظر دادن بنویسید.
موفق باشید.

نقطه بازی

دیروز از استاد ساختمان داده گفتم امروز سر کلاس وقتی استاد داشت با آرایه و بچه ها سر و کله میزد، یکی از بچه ها از استاد پرسید "استاد پروژه داریم ؟" استاد گفت آره ولی خیلی ساده است چیزه مهمی نیست بعدا میگم.
آخر کلاس استاد پروژه رو گفت. گفت نقطه بازی همتون بلدین؟ همه گفتن آره من پیش خودم گفتم به به چهار تا خط میکشم تمومه ! ولی یکدفعه استاد گفت با بازیکن کامپیوتر!.
من قبلا یه کارایی در مورد هوش مصنوعی کردم مثل همین بازی حکمم ولی یک نقطه بازی با بازیکن کامپیوتر خیلی وقت گیره.
من با دات نت اینو مینویسم ولی برای صرفه جویی در زمان باید از یک جای ایده بگیرم، برای شروع باید بفهمم نقظه بازی به انگیلیسی یعنی چی؟ شما نمیدونین؟

ساختمان داده ها

فردا صبح ساعت هشت باید سر کلاس ساختمان داده باشم، خوشبختانه من در هفته فقط چهارشنبه ها ساعت هشت کلاس دارم.
این استاد ساختمان داده ما خیلی باحاله سن و سالش خیلی از ما بیشتر نیست و اسپورت میاد کلاس کت و پیراهن و از این چیزا نمی پوشه (حالا شاید فردا با کت شلوار اومد) .
خیلی تلاش میکنه بچه ها در درس فعال باشند و به سوال هاش جواب بدن، مثل این اس��ادها که میگن کلاس باید دو طرفه باشه و... ، ولی اصلا در این امر موفق نیست چون معمولا کسی نمیفهمه این چی میگه و وقتی بچه ها اعتراض میکنند استاد میگه پایتون ضعیفه!
البته حق با استاده اینا که من تو دانشگاه میبینم اکثرا با برنامه نویسی مشکل دارد. (گفتم اکثرا، یه بار به کسی توهین نشه)
چیزی که منو ناراحت میکنه اینه که صبح زود باید پاشم برم سر کلاسی که استادش معتقده ما هیچی بلد نیستیم. البته شاید وانمود میکنه که ما هیچی بلد نیستیم.
من قدیما ساختمان داده رو خوندم و بلدم ولی برای اینکه کلاس هماهنگ باشه مجبورم سوال که ازم میکنه جواب ندم! ، میدونم این خیلی احمقانه است ولی چاره ای نیست. کلاسی که استاد فقط بتونه جواب سوالاشو از یک نفر بگیره احمقانه تره!

آقا هل نده!

اتوبوس های تهران در ساعات عادی در بعضی از مسیرها تا خرخره پر است و مردم داخل آن در حال خفه شدن هستند.
حالا زمانی را در نظر بگیرید که مدرسه ها تعطیل می شوند!
چند لحظه بعد... اون پسر لای در گیر کرد.
من هم سوار همین اتوبوس بودم، نفهمیدم چجوری در اومدم.
تنها کاری که تونستم بکن این بود که وسط اون شلوغی با موبایل دو تا عکس بگیرم.
انگار این مشکل دو راه حل بیشتر نداره:
1.تعداد دانش آموزها کم شود.
2.تعداد اتوبوس ها زیاد شود.
راه حل اول که هیچی چون کمی خشن است. راه حل دوم کمی خرج دارد و تازه باعث آلودگی هوا و ترافیک نیز می شود اینم که نمیشه. پس باید با همین وضع سوخت و ساخت!

فوتبال

بازی دیشب ایران و آلمان بسیار زیبا بود، تلاش تیم ایران در مقابل این تیم قوی جای سپاس دارد.
از تیم آلمان به خاطر آمدنش به ایران و اینکه دو گل بیشتر نزد باید تشکر کرد. (شاید از ترس دو گل بیشتر نزدند! و یا توان بیشتر از این را نداشتند!)
بعد از بازی، تیم آلمان شام میهمان سفارت آلمان بود. احتمالا بشون خوش گذشته.
از بعضی تماشاچی نماها هم به علت اینکه دیشب را با شب چهار شنبه سوری اشتباه نگرفتند باید قدر دانی شود.
امیدوارم روزی برسه که دیگر تیم های خوب فوتبال جهان* برای بازی با ایران اعلام آمادگی کنند.



*منظور از جهان در این جمله همان کره زمین است، شاید در آینده نه چندان دور از کرات دیگر مدعی فوتبال پیدا شود.

حسرت دیدار

سلام،
داستان کوتاه زیر را از کتاب میدان آزادی نوشته آقای همایون خسروی دهکردی انتخاب کردم. البته معیارهای انتخاب این بود که داستان یک داستان کوتاه است و شرح حال ما ایرانیان را بیان میکند.

حسرت دیدار
همه اش از یک اشتباه شروع شد؛ اشتباه من! شاید برادرم مسعود هم مقصر بود، که این جمله نامه ام را برای بابا و مامان خوانده بود. جمله من این بود:
"حالا که دور از وطن هستم میشنوم که پرسپولیس یکی از زیباترین آثار باستانی جهان است، حسرت میخورم که چرا هیچ وقت آنجا را ندیده ام."
مسعود میگفت:
"بابا با شنیدن این جمله اشک در چشم هایش جمع شده و قسم خورده که در اولین فرصت ترتیب بازدید مرا بدهد." مسعود میگفت:
"تمام روز و شب را به فکر کردن به سفر و بازدید تو از تخت جمشید و شیراز میگذراند."
مسعود راست میگفت، پدرم حتی در مورد غریبه ها هم وقتی احتیاج به کمک داشته باشند به آب و آتش میزند تا آنها را به مقصودشان برساند. خواهرم –که شوهرش فرصت مسافرت ندارد- در اغلب سفرها با بچه هایش میهمان ماست.
مادر میگفت پدر همان شب پس از با خبر شدن از حسرت من، گفته بود:" کاش من مرده بودم و نمی شنیدم که پرسم حسرت دیدن جایی را دارد."
تابستان که به ایران رفتم، فقط ده روز فرصت داشتم و یک فهرست بلند بالا از کارهای واجبی که بایستد انجام دهم. مثل تمدید گذرنامه، گرفتن عکس، رفتن به دندان پزشکی و در انتهای فهرست نوشته بودم: بازدید از تخت جمشید. پدرم فقط روی بند آخر کار میکرد. هر چند به نظر میرسید که مساله بازدید من کم کم اهمیت خودش را از دست داده است. به خصوص اینکه تمدید گذرنامه ام به مشکل بر خورده بود. یک روز به توصیه مسعود به پدرم گفتم:
"میدونی بابا! زیاد به سفر شیراز فکر نکن اگر پاسپورتم درست نشه، به دانشگاه نمی رسم."
اما پدرم گوشش بدهکار نبود. حس میکردم تلاش بیش از اندازه او برای سازمان دادن این سفر، دارد نگران کننده میشود. مسعود که اسم این سفر را گذاشته بود:" سفر حسرت " دم به دم در حال مسخره کردن من بود و نگران پدر.
هفته دوم بود و من چند روز دیگر بایست برمیگشتم. هنوز کار پاسپورتم تموم نشده بود و بلیت جدید هم نگرفته بودم. پدر به این کارها کار نداشت و با تمام قوا مشغول تدارک سفر بود. تا اینکه به یاد مهرزاد افتادم، دوستی قدیمی که میدانستم خلبان شده. غروب روز شنبه به هر زحمتی بود شماره تلفن مهرزاد یا بهتر است بگویم، کاپیتان مهرزاد را پیدا کردم و زنگ زدم. مهرزاد خیلی مهربان بود. به اصرار او همان غروب شنبه به خانه اشان رفتم. مهرزاد قبل از شام به چند جا تلفن کرد و به کمک دوستان و آشنایانش بالاخره کار گذرنامه روبه راه شد و تاریخ پرواز از ایران، ساعت شش صبح سه شنبه تعیین شد. قرار شد گذرنامه ام را روز دوشنبه تحویل بگیرم.
بعد از شام مفصلی که با خانواده مهرزاد خوردم، صحبت ها گرم شد و بحث "سفر حسرت" هم پیش کشیده شد. مهرزاد گفت:
" فردا به شیراز پرواز دارم. اگر موافق باشی، با پرواز صبح می برمت شیراز و با پرواز بعدازظهر هم برت میگردانم. به دوستان هم در شیراز سفارش میکنم تا در طول روز بتوانی جاهای دیدنی شیراز و به قول خودت پرسپولیس را، ببینی. یک تور یک روزه! "
دوشنبه غروب وقتی با تلفن از کاپیتان خداحافظی میکردم، حس کردم سبک شده ام؛ کار بلیت و گذرنامه حل شده بود. تمام روز یکشنبه را توانسته بودم در تخت جمشید بگذرانم و حالا با خیال راحت و یک بسته عکس و فیلم از تخت جمشید میتوانستم برگردم.
روز دوشنبه عصر وقتی به خانه برگشتم بابا مریض بود. پای راستش درد گرفته، و ورم کرده بود. مادرم میگفت:
" برایش آزمایش نوشته اند که باید انجام دهد. "
همه چیز ظاهرا روبه راه بود، غیر از حال پدر که هر لحظه وخیم تر میشد. پای راستش شده بود اندازه یک متکای درست حسابی. مادرم میگفت که از کمرش است.
مسافرت من تحت الشعاع بیماری پدر قرار گرفت. و همه بر بالین او جمع شده بودیم. وقتی به مادر نگاه کردم، نگاه عجیب او مرا به فکر انداخت. بعد از شام پدر پرسید:
" خب پسرم چمدان هایت حاضر است؟ مدارکت را از پول و بلیت و پاسپورت دم دست بگذار. " من گفتم:
" نگران نباشید همه چیز مرتب است." پدر به زمین چشم دوخت. ناگهان مادر گفت:
"حالا که می روی شاید بد نباشد پدرت را هم با خودت ببری!"
حرف عجیبی بود ولی چهره ی مادر طوری بود که کسی چیزی نگفت. فقط پدر فوراً حرف های مادر را ادامه داد:
" مگه نگفتی که یخچالت سوخته و دست شویی و رنگ اتاقت هم خراب است؟ اگر بخواهی میتوانم با تو بیایم و این کارها را برایت ردیف کنم!"
مسعود بلند شد و در اتاق شروع به قدم زدن کرد من باز نگاه عجیب مادرم را دیدم. در نگاه مادر هم حیرت بود و هم آرامش. طوری که من یکباره گفتم:
" کاش میشد، با هم برویم." مادر با خوشحالی گفت:
"چرا که نه؟" عرق روی پیشانیم را با دستمال پاک کردم و گفتم:
" آخه ویزا، بلیت!" مادر گفت:
"به مهرزاد زنگ بزن!" پدر گفت:
"ویزا دارم! فقط پاسپورتم خانه خواهرت مانده ... باید بیاورم!" مادر خودش شماره مهرزاد را گرفت. وقتی با مهرزاد صحبت کردم گفت:
"یکی از پرواز ها جا دارد و شاید بتوانم با جا به جا کردن چند نفر ترتیب کار را بدهم، ولی ویزا چی؟" گفتم:
"ویزا دارد." گوشی را گذاشتم و با تعجب دیدم که پدر در رختخواب نیست. از مادر پرسیدم:
"پس بابا کو؟" پلک هایش را به آرامی بست و باز کرد و لبخند زد:
"رفت منزل خواهرت پاسپورتش را بیاورد. " من و مسعود فریاد زدیم:
"ولی این موقع شب! توی این هوا، با وضعی که بابا داشت... ماشین هم که گیر نمی آمد! " گفت:
" پیاده رفت. نگران نباشید. بر می گردد. "
وقتی مادر چمدان پدر را بست و به دست من داد، پدر از پله ها بالا می آمد. پاسپورتش را در دستش گرفته بود و در هوا تکان می داد. پای راستش حالا کاملاً سالم بود و اثر هم از ورم دیده نمی شد.
مادر گفت:
"پدرت به خاطر تو حاضر است هر کاری بکند."
شهریور 1380
این داستان در مجله گلستانه شماره 32 سال سوم در مهر 1380 نیز چاپ شده است.




تایپ فارسی خیلی سخته کلی طول کشید تا این داستان را تایپ کردم!

موفق باشید.